پنج سال رو هر جوری حساب کنی عدد کمی نیست؛ پنج ساله که یکی از انسان های مورد علاقهام رو دنبال میکنم. معروف نیست، آشنا نیست، هیچوقت تا حالا با همدیگه حرفی نزدهایم، اسمش رو نمیدونم، صورتش رو دقیق ندیدهام و اصلا من رو نمیشناسه. چهارده ساله که بودم عاشق وبلاگ ی دختری بودم و هر روز میخوندمش، از نظرم یکی از خفن ترین آدمای دنیا بود و تولد ۲۱ سالگیش رو یادمه که تایتل پست وبلاگش رو چی نوشته بود و الان ۲۶ سالهست و روز تولدش نوشت که فکر کرده ۲۵ سالهست در حالی که من میدونستم نه.
وبلاگش رو چند سال پیش پاک کرد، ی مدت بعد دوباره زد و آدرس چنل تلگرامش رو گذاشت و گفت دیگه توی تلگرام مینویسه، هنوز با ذوق میخونمش و انقدر دوسش دارم که انگار عضوی از خانوادهمه. دیگه نوشته هاش از نظرم جذاب و خاص نیستن، خودم هم شبیه پنج سال پیش اون مینویسم و خیلی وقتا وقتی که ی آهنگی رو توی نوشتهام مینویسم یا با ظرافت احساس درد رو بیان میکنم با خودم میگم اثرات خانومیه. اون موقع زندگی بدی داشت، دیدی گفتم پنج سال زمان زیادیه؟ توی این پنج سال شاهد گربه دار شدنش بودم، دیت کردن و بریکآپ کردن با دوست پسراش، اولین دیتی که با آخرین پسر رفت، وقتی بهش اعتماد نداشت، اخراج شدنش از سر کارش، کات کردنش با دوست صمیمیش، اولین باری که خانوادهاش پسره رو دیدن، استخدام شدن توی کار تازهش، بله گفتنش به پسره، داستان حقلهی ازدواج، دخالتای خانواده، بابای بدی که همیشه بک گراند سخت و دردناک زندگیش بود، عقد کردنش، move in کردنشون قبل عروسی گرفتن و حتی دردسری که برای قهوه ساز سفارشن داشتن و ماشین تهیهنشون. عکسای فرمالیتهی مراسم عقدشون هم دیدهام. امروز ی کلیپ از گربهاش گذاشته بود و توش خونهاش رو دیدم. با دیدن وسایل خونهشون انقدر خوشحال شدم که نمیتونم بیانش کنم. با دقت فرشش، تلویزیون، میز تیوی و بقیهی چیزاشو نگاه کردم. اصلا پولدار نیستن و تک تکشون رو با زحمت و چند شیف کار کردن دو نفره خریداریهان، خونهی قشنگیه ولی لوکس و پولدارانه نیست که همینش برای من خیلی زیبا بود؛ من داستان پشتش رو میدونستم. من حتی خونهی خالهام که اونم تازه move in کرده رو هنوز ندیدهام، برای یکی دو تا چیز مثلا کافیبارش مشتاق بودم و عکسش رو دیدم ولی بقیهی چیزا نه. حتی کنجکاو هم نبودم و نمیدونم چرا، ولی برای دختری که نهایتا ازش جنسیت و استان محل زندگیاش رو میدونم انقدر ذوق کردم. در عجبم از ارتباط های عمیق انسانی که میتونن بدون حتی یک کلمه حرف زدن هم تا اینجا پیش برن. زندگی این دختر رو دارم مثل یک سریال میبینم و یکی از چیزای موردعلاقهام هست قطعا.
برچسب:
نویسنده: anythinggoes